دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

سلام به وبگاه من خوش امدید.
نظر یادتون نره
باذکر صلوات کپی شود.
***************************
بعضی حـــــرفا رو نمیشه گفت ... باید خـــــورد !

ولی بعضی حرفـــارو ... نه میشه گفت ... نه میشه خـــورد !

می مــونه سَــــرِ دل !

میشه دلتنگــــــی ، میشه بغــــض ، میشه سکــــــوت ،

میشه همــــون وقتی که خـــودتم نمیـــدونی چه مــــرگته !

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ بهمن ۹۴، ۰۹:۴۶ - مهدی ابوفاطمه
    :)

۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۳ ثبت شده است

آه پرودگارا……

دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۳، ۰۴:۴۰ ب.ظ | سین میم | ۱ نظر

بارالها!
چگونه سر بالا بگیرم و به درگاهت بیایم و بگویم :
الهی العفو … که عفو و بخششت را می طلبم
اما باز هم جلوی نفسم را نمی گیرم؟
چگونه شرمسارت نباشم در حالی که هر چه جور و جفا از من می بینی
باز هم رشته ی مهر و دوستی ات را نمی گسلی و رهایم نمی کنی؟

چگونه ادعای بندگی کنم در حالی که خود می دانم عبد تو نبودم و بنده ی نفس بودم؟
اما مهربان خالقم!
تنها چیزی که می توانم بگویم این است که با همه ی شرمندگی هایم ادعا می کنم که بنده ی تو هستم
و تنها کلامی برایت بگویم که نکند عمر به سر آید و این کلام را نگفته باشم
خدایا! ساده بگویم … دوستت دارم
خدایا قلبم تشنه نور و عشق توست
هر روز به افکار و آرزوهایم بیا

قلبت چقدر بزرگ است

يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۰۳ ب.ظ | سین میم

می گویند قلب هر کس به اندازه ی مشت بسته ی اوست!
اما من قلبهایی را دیده ام که به اندازه دنیایی از محبت عمیقند...
دلهای بزرگی که هیچگاه در مشتهای بسته جای نمی گیرند...
مثل غنچه ای با هر تپش شکفته می شوند...
دلهای بزرگی که مانند کویر نامحدودند...
و تشنه ! تا اینکه ابر محبت ببارد...
در عوض دلهایی هم هستند؛
که حتی از یک مشت بسته ی کوچک هم کوچکترند!
دلهایی که شاید وسیع هم بتوانند باشند!
اما بیش از یک بند انگشت هم عمق ندارند!!
و تو هرگاه خواستی بدانی قلبت چقدر بزرگ است به دستت نگاه کن....
وقتی که “مهربانی” را به دیگران تعارف می کنی...

متنی که برنده ی بهترین جایزه سال شد...

يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۰۱ ب.ظ | سین میم

ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ، ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺲ ، ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺷﻪ...!
ﯾﮑﯽ ، ﺩﯾﮕﻪ ﺷﯿﮏ، ﻧﻤﯽ ﭘﻮﺷﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ، ﺁﺭﺯﻭﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻪ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﻧﻤﯿﺪﻩ..
یکی دیگه ب خودش نمیرسه...
ﯾﮑﯽ مدام ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﻩ..
ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ، عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ...!
یکی محبت نمی کنه ...!
یکی دیگه محبت نمیپذیره ...!
و.....
اینگونه است ک ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند...!

پائولو کوئیلو
متنی که برنده ی بهترین جایزه سال شد...

لحظه از خنده تهیست.......

يكشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۳، ۱۱:۲۲ ق.ظ | سین میم

من برای چمدان گل سرخ
در سحرگاه صدایی که به پرچین خدا نزدیک است
بوی نمناکی یک دسته علف می چینم...
نه صداقت مانده...
 نه حیا در دل باغ
من فقط  حاشیه در متن خدا می بینم
ای نگاهی که چنان پیچک درد
به سپیدار دل خسته ی ما می پیچی...
تو به سهراب نگو...
که در این لحظه ی سخت
شرم پیشانی ما

*کـــولهــ بار غمـــ ...

شنبه, ۲۷ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۵۰ ق.ظ | سین میم


چه کسی حرف مرا می فهمد؟

چه کسی درد مرا می داند؟

در پس پرده ی اشک چشمم

چه کسی راز مرا می خواند؟*

چه کسی واژه ی تنهایی را

در دل غم زده ام می بیند؟

نگو با من !

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۱۱:۰۷ ق.ظ | سین میم


نگو بامن، نگو شعرت گناه است
که این احساس من عصیان غمهاست
.
خروش کهنه زخم یاد دیروز
نوای بی وفایی های فرداست
.
نگو بامن ،نگو دیوانه ای تو
چه باید، عشق مجنون خواهد ازمن
وجودم بنده و تسخیر عشق است
زمن نامی زمن میباشد ازمن
.
نگو باشد جهنم خانۀ تو
چو عریان باشد این اشعار گستاخ
نترسانم جهنم هیچ باشد
به پیش این سیه پندار گستاخ
.
من آن دیوانۀ رویای مرگم
در این شبها شرر انداز نورم
نمیترسم ز عریانی ز عصیان
من آن بیتاب خلوتگاه گورم
.
چه میدانی تو این افسانه را چیست
کجا بیتاب رویی بوده ای تو
نلرزیده دل سنگت ز چشمی
کجا در بند مویی بوده ای تو
.
بگو کی لمس دستان ظریفی
تنت در آتش عصیان کشیده
لبانت از لب دلدار مستی
کجا گل بوسه های عشق چیده
.
مرا با این گنه کاری جهانم
هم از دوزخ بری باشد هم از عشق
من از ایمان و دینم بر نتابم
بود شادی ام از عشق و غم از عشق
.
بابک چترایی

قسم به عشق . . .

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۱۱:۰۲ ق.ظ | سین میم



در این سکوت زمان ، دل نشانه میگیرد
به اشتیاق روی چو ماهت ، بهانه میگیرد
.
بیا به سِرّ منزلِ چشمم ، که روشنی بخشی
شمیم شرربار نگاهت ، جوانه میگیرد
.
ز موجهای دل افروز بلند مژگانت
بیا که بند بند وجودم ، ترانه میگیرد
.
چو در برم هستی عاشقانه میخوانم
ببین که حال و هوا دلبرانه میگیرد
.
شبی میان آسمان ، که ماه خوابیدست
دلم ز مهر وجودت ، آشیانه میگیرد
.
منم نهفته میان دو چشم بیتابت
قسم به عشق ، که نقش جاودانه میگیرد
.
کسی میان عشق من و تو نیست ، اما
دلم همیشه از این ، زمانه میگیرد
.
به خود بناز ، کمی شبیه اطلسی هایی
چطور دلم ، میان دلت خانه میگیرد ؟
.
منم همان غریبه ی خاموش ، دختر پاییز
که در حضور عشق تو ، فسانه میگیرد
.
بگو چه آموخته ام از حریر چشمانت ؟
که دم به دم نفسم ، عاشقانه میگیرد
.
افسانه واقعی (افسون)

کویر

جمعه, ۲۶ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۴۰ ق.ظ | سین میم

شگفتا! وقتی که بود نمی دیدم،
وقتی می‌خواند نمی شنیدم…
.
وقتی دیدم که نبود…
وقتی شنیدم که نخواند…!
.

دنباله ی شعر کویر در ادامه مطلب

ﺑﻬﺘﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ

چهارشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۳، ۰۹:۱۸ ب.ظ | سین میم

ﻧﻢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﻌﺮﻡ ، ﺩﻓﺘﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ
ﻧﻤﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ، ﺍﺑﺮﯼ ﺍﺳﺖ ﺩﺭ ﭼﺸﻢ ﺗﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ
.
ﺳﺮﻡ ﺩﺍﻍ ﺍﺳﺖ، ﯾﮏ ﮐﻮﺭﻩ ﺗﺒﻢ ، ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪﻡ
ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﺭﯾﺰ ﻣﯽ ﮔﺮﺩﺩ ﺟﻬﺎﻥ ﺩﻭﺭ ﺳﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ
.
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺟﺪﺍ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﻠﻪ ﻫﺎ ﻣﺎﻧﺪﻡ
ﺗﻤﺎﻡ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﺪ، ﺑﺎﻝ ﻭ ﭘﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ
.
ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺻﺒﺢ ﻭ ﻇﻬﺮ ﻭ ﻋﺼﺮ ﺩﺭ ﻓﮑﺮﺕ ﻓﺮﻭ ﺭﻓﺘﻢ
ﺍﺫﺍﻥ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﻭ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﺮﺩﻡ، ﮐﺎﻓﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ؟؟؟
.
ﺗﻦ ﺗﻮ ﻣﻮﻃﻦ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﭘﺲ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮐﻦ
ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﺪ ﺑﻪﺟﺎ، ﺧﺎﮐﺴﺘﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ
.
ﻧﺸﺴﺘﻢ ﭼﺎﯼ ﺧﻮﺭﺩﻡ، ﺷﻌﺮ ﮔﻔﺘﻢ، ﺷﺎﻣﻠﻮ ﺧﻮﺍﻧﺪﻡ
ﺍﮔﺮ ﻣﻨﻈﻮﺭﺕ ﺍﯾﻨﻬﺎ ﺑﻮﺩ … ﺧﻮﺑﻢ … ﺑﻬﺘﺮﻡ ﯾﻌﻨﯽ …

★ﺍﻟﻠﻬﻢ ﻋﺠﻞ ﻟﻮﻟﯿﮏ ﺍﻟﻔﺮﺝ★

چهارشنبه, ۱۷ دی ۱۳۹۳، ۱۰:۲۶ ق.ظ | سین میم | ۱ نظر

ﺗﻮ ﺍﯼ ﺻﻔﺎﯼ ﺿﻤﯿﺮﻡ ﭼﺮﺍ نمی ﺁﯾﯽ؟
ﭼﺮﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﻧﮕﯿﺮﻡ؛ ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﯽ؟
ﺍﮔﺮﺣﺠﺎﺏ ﻇﻬﻮﺭﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﭘﺴﺖ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ
ﺩﻋﺎ ﺑﮑﻦ ﮐﻪ ﺑﻤﯿﺮﻡ؛ﭼﺮﺍ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﯽ؟!!