دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

سلام به وبگاه من خوش امدید.
نظر یادتون نره
باذکر صلوات کپی شود.
***************************
بعضی حـــــرفا رو نمیشه گفت ... باید خـــــورد !

ولی بعضی حرفـــارو ... نه میشه گفت ... نه میشه خـــورد !

می مــونه سَــــرِ دل !


میشه دلتنگــــــی ، میشه بغــــض ، میشه سکــــــوت ،

میشه همــــون وقتی که خـــودتم نمیـــدونی چه مــــرگته !

**به ویلاگ جدیدمون هم سری بزنید خالی از لطف نیست **

http://ashtibaketab.blog.ir

همچنین خوشحال میشم از نظرات و پیشنهاداتتون هم بهره ای ببریم

با سپاس از همراهان همیشگی

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ بهمن ۹۴، ۰۹:۴۶ - مهدی ابوفاطمه
    :)

۱۶ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

۳۰
آذر ۹۲

کاش می‌دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است
آه وقتی که تو لبخند نگاهت را می‌تابانی

بال مژگان بلندت را می‌خوابانی
آه وقتی که توچشمانت
آن جام لبالب از جان‌دارو را سوی این تشنه جان سوخته می‌گردانی
موج موسیقی عشق از دلم می‌گذرد
روح گل‌رنگ شراب در تنم می‌گردد
دست ویرانگر شوق پرپرم می‌کند ای غنچه رنگین، پرپر

من در آن لحظه که چشم تو به من می‌نگرد
برگ خشکیده ایمان را در پنجه باد
رقص شیطان خواهش را در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می‌بینم

بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را یارای تماشایم نیست
کاش می‌گفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاری است

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۳:۳۳
سین میم
۳۰
آذر ۹۲

شب یلدا قدم آهسته بردار ، کمی هم احترام ما نگهدار ، تو میبینی ربابم غصه دار است ، بنی هاشم هنوز هم داغدار است ، صدای العطش درگوش مانده ، بدن ها بی کفن هر گوشه مانده ، شب یلدا تو هم چله نشین باش، سیه پوش غم سالار دین باش...
یلدا مبارک


.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۲ ، ۱۱:۲۷
سین میم
۲۴
آذر ۹۲

شنیده ای صد بار،

صدای دریا را .

***

سپرده ای بسیار،

به سبزه زارش، پروانه تماشا را .

نخوانده ای – شاید -

درین کتاب پریشان، حکایت ما را :

همیشه، در آغاز،

چو موج تازه نفس، پر خروش، در پرواز،

سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز …

***

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۱:۰۵
سین میم
۲۴
آذر ۹۲

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم
ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم
تاب آوری تا آسمان روی دوشت را
من هم ستونی در کنار قامتت باشم
از گوشه ای راهی نشان من بده ، بگذر
تا رخنه ای در قلعه بند فترتت باشم
سنگی شوم در برکه ی آرام اندوهت
با شعله واری در خمود خلوتت باشم
زخم عمیق انزوایت دیر پاییده است
وقت است تا پایان فصل عزلتت باشم
صورتگر چشمان غمگین تو خواهم بود
بگذار همچون آینه در خدمتت باشم
در خوابی و هنگام را از دست خواهی داد
معشوق من ! بگذار زنگ ساعتت باشم
منزوی

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۰:۵۶
سین میم
۲۴
آذر ۹۲

ای می از چشم تو آموخته ، گیرایی را
کرده گل پیش لبت ، مشق شکوفایی را
غزل و قول من از توست که در مکتب عشق
بلبل از فیض گل آموخته ، گویایی را **
همچو من در دگری شوق تماشایش نیست
هر که شد شیفته آن چشم تماشایی را
ای دو چشم تو ، دو دریای شبانه ! چه کنم ،
گر به دریا نزنم ، این دل دریایی را ؟
شهروایند همه پیش تو خوبان ، ای تو
سکه ی تازه به عالم زده ، زیبایی را !
کی حکایت کند آن بوسه و آن لب با من
فصلی از قصّه ی شیرین شناسایی را ؟ ***
شب اگر باشد و می باشد و من باشم و تو
به دو عالم ندهم ، گوشه ی تنهایی را
گل نیلوفر من ! پیش تو می یابد دل
نیرو انای خود ــ آرامش بودایی را ــ
من و اندیشه ی زیر و زبر و سود و زیان ؟
من که بر سنگ زدم ، شیشه ی دانایی را ؟
کافر عشقم اگر پیش تو از دل نکنم ،
ریشه ی طاقت و بنیان شکیبایی را
با همه لاف خرد ، عقل به حیرت در ماند
خواست تا حل کند ، این عشق معمایی را
حسین منزوی

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۰:۵۳
سین میم
۲۴
آذر ۹۲

به جای گندم از امروز، سیب می کِشمت
هــــــــــزار مرتبه آدم- فریب مــی کشمت
نه آنقدر کـــــه به دوزخ کشـــــانی ام این بار
به رغـــم وسوسه هایت نجیب می کشمت
پـــر از سکوت نیایش، پــر از شکــــوه دعا
وضو گرفته به امــــــن یجیب می کشمت
برای این که بدانی چه می کشم گــاهی
میان این همــه آدم، غـــــــریب می کشمت
و مثل پنجـــــــره هایـــی کـه رو به دیوارند
از آسمان و زمین، بی نصیب می کشمت
بایست! دار مسیحــــــم بـــه پـــا شود حـــــالا
شبی که بال گشـــــودی صلیب می کشمت
تــو شاعــــــرانه ترین هفت سین عمر منـــی
میان سفره فقط هفت سیب می کشمت!
اصغر معاذی

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۰:۴۷
سین میم
۲۴
آذر ۹۲

کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را…!؟
دلم انگــار باور کــرده آن عشق خیالـی را
نسیمی نیست… ابری نیست… یعنی:نیستی در شهر
تـــــو در شـهری اگــر باران بگیرد این حوالـی را
مرا در حسرت نارنجــــزارانت رهـــا کـــــردی
چراغان کن شبِ این عصــرهای پرتقالی را
دلِ تنگِ مـــرا با دکـمه ی پیــراهنت واکن
رها کن از غم سنـجاق، موهــای شلالی را
اناری از لبِ دیوار باغت ســرخ می خنــدد
بگیر از من بگیر این دستـهای لاابـــالی را
شبی دست از سرم بردار و سر بر شانه ام بگذار
بکش بر سینه این دیوانـه ی حـالی به حـالی را
نسیمی هست… ابری هست… اما نیستی در شهر
دلــم بیهوده مــی گردد خیابان های خالـی را…!
اصغر معاذی

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۲ ، ۲۰:۴۱
سین میم
۲۱
آذر ۹۲

دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نیازی که رنگ می گیرد
در تن شاخه های خشک و سیاه

دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان

لب من از ترانه می سوزد
سینه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هیجان
پیکرم از جوانه می سوزد

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۲ ، ۲۳:۲۵
سین میم
۱۹
آذر ۹۲
یادش بخیر بچگیا٬شیطونیا٬تموم پنهون کاریا بازی گرگم به هوا٬کباب کباب٬تموم اسباب بازیا
لوس شدنا٬خندیدنا٬دوست داشتنای راستکی عیدی گرفتن از همه
٬پول تو جیبی٬بستنیای آبکی
یادش بخیر مادر بزرگ با قصه های جورواجور حرف زدن از گذشته ها
٬از زمونای خیلی دور
یادش بخیر اون زمونا٬خنده هامون راستکی بود
گریه هامون یه لحظه وکینه تو هیچ دلی نبود
مرزی و حدی که نبود
٬پر می زدیم توی خیال می رسیدیم به سادگی٬به آرزوهای محال
می شد تو اون روزای خوب٬خدا رو حس کردش و دید
می شد بدون پله رفت ازآسمون ستاره چید
می شد تو اون عالم سبز٬رو پشت ابرابشینیم گل دادن درختارو تو فصل سرما ببینیم
راستی عجب عالمی بود
٬پر بودیم از فصل بهار دنیا رو رنگی می دیدیم
٬قشنگ و پر نقش و نگار
دنیای خوبی بود
ولی حیف که تموم شد و گذشت

مثل یه موج از سرمون گذشت و دیگه برنگشت
حالا دیگه قد کشیدیم
٬پر شدیم از رنگ و ریا
غرق شدیم تو عالم زرنگیا٬دو رنگیا
کاشکی می شد
ما آدما بچه می موندیم
تا ابد دل می دادیم
به چند تاگل یا چندتاسیب تو یه سبد

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۲ ، ۲۱:۱۰
سین میم
۱۹
آذر ۹۲

من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو…؛

هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند

شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست…

بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دیگر
” خانه دوست کجاست ؟ ”

فریدون مشیری

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۲ ، ۲۰:۴۲
سین میم