دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

سلام به وبگاه من خوش امدید.
نظر یادتون نره
باذکر صلوات کپی شود.
***************************
بعضی حـــــرفا رو نمیشه گفت ... باید خـــــورد !

ولی بعضی حرفـــارو ... نه میشه گفت ... نه میشه خـــورد !

می مــونه سَــــرِ دل !

میشه دلتنگــــــی ، میشه بغــــض ، میشه سکــــــوت ،

میشه همــــون وقتی که خـــودتم نمیـــدونی چه مــــرگته !

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ بهمن ۹۴، ۰۹:۴۶ - مهدی ابوفاطمه
    :)

۷ مطلب با موضوع «شهریار» ثبت شده است

نفسی داشتم و ناله و شیون کردم

جمعه, ۲۸ شهریور ۱۳۹۳، ۰۸:۵۲ ق.ظ | سین میم | ۱ نظر


نفسی داشتم و ناله و شیون کردم

بی تو با مرگ عجب کشمکشی من کردم

گرچه بگداختی از آتش حسرت دل من

لیک من هم به صبوری دل از آهن کردم

لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست

اشک چون لاله سیراب به دامن کردم

در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ

که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم

شبنم از گونه گلبرگ نگون بود که من

گله زلف تو با سنبل و سوسن کردم

دود آهم شد اشک غمم ای چشم و چراغ

شمع عشقی که به امید تو روشن کردم

تا چو مهتاب به زندان غمم بنوازی

تن همه چشم به هم چشمی روزن کردم

آشیانم به سر کنگره افلاک است

گرچه در غمکده خاک نشیمن کردم

شهریارا مگرم جرعه فشاند لب جام

سال هابر در این میکده مسکن کردم

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

سه شنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۳، ۰۷:۱۷ ب.ظ | سین میم

چو بستی در بروی من به کوی صبر رو کردم

چو درمانم نبخشیدی به درد خویش خو کردم

چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم در تو

به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر

من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم

غنای غم

پنجشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۳، ۰۳:۴۲ ب.ظ | سین میم


از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل
                 اما چه غم، غمی که خدا می دهد به دل
گریان فرشته ایست که در سینه های تنگ،
                 از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل
تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن،
                 غم می رسد به وقت و وفا می دهد به دل
دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز

جان منی چه بهره که در بر نبینمت

دوشنبه, ۸ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۷:۴۰ ق.ظ | سین میم

جان منی چه بهره که در بر نبینمت
تاج منی چه سود که بر سر نبینمت

از سرو ناز گرچه تمنای سایه نیست
لیکن دریغ اگر سر و سرور نبینمت

سنگین دلا کز آینه ات می کنم قیاس
آهی نمی کشم که مکدر نبینمت

کان خزف شدم تهی از گوهر شعف
کاری مکن که در صف گوهر نبینمت

مکتب حافظ

يكشنبه, ۲۶ آبان ۱۳۹۲، ۱۰:۴۴ ق.ظ | سین میم


گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا
فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا
مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب
فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا
کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی
نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

زندگانی

شنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۲، ۱۰:۲۷ ق.ظ | سین میم


از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده ى جوانى از این زندگانیم


دارم هواى صحبت یاران رفته را

یارى کن اى اجل که به یاران رسانیم


پرواى پنج روز جهان کى کنم که عشق

داده نوید زندگى جاودانیم


چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده ى جرس کاروانیم


گوش زمین به ناله ى من نیست آشنا

من طایر شکسته پر آسمانیم


گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بى همزبانیم

اى لاله ى بهار جوانى که شد خزان

از داغ ماتم تو بهار جوانیم


گفتى که آتشم بنشانی، ولى چه سود

برخاستى که بر سر آتش نشانیم


شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدم سوز نهانیم

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

دوشنبه, ۱ مهر ۱۳۹۲، ۰۲:۳۹ ب.ظ | سین میم | ۱ نظر

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی, حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم, فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى کردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟