دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

سلام به وبگاه من خوش امدید.
نظر یادتون نره
باذکر صلوات کپی شود.
***************************
بعضی حـــــرفا رو نمیشه گفت ... باید خـــــورد !

ولی بعضی حرفـــارو ... نه میشه گفت ... نه میشه خـــورد !

می مــونه سَــــرِ دل !

میشه دلتنگــــــی ، میشه بغــــض ، میشه سکــــــوت ،

میشه همــــون وقتی که خـــودتم نمیـــدونی چه مــــرگته !

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ بهمن ۹۴، ۰۹:۴۶ - مهدی ابوفاطمه
    :)

۵ مطلب با موضوع «شفیعی کدکنی» ثبت شده است

ای مهربانتر از برگ، در بوسه‌های باران!

يكشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۳، ۱۰:۱۳ ب.ظ | سین میم

ای مهربانتر از برگ، در بوسه‌های باران!
بیداری ستاره، در چشم جویباران!

آیینه نگاهت، پیوند صبح و ساحل
لبخندِ، گاه گاهت، صبح ستاره‌ باران

بازآ که در هوایت، خاموشی جنونم،
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری! زین سایه برگ مَگُریز
کاین گونه فرصت از کف، دادند بی‌شماران.

کم‌ترین تحریری از یک آرزو

دوشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۰:۴۱ ق.ظ | سین میم


کم‌ترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و  آنگاه آوازی
در قناری‌ها نگه کن
در قفس تا نیک دریابی
کزچه در آن تنگناشان
باز شادی‌های شیرین است...

کم‌ترین تحریری از یک زندگانی
آب نان آواز ور فزونتر خواهی از آن
گاهگه پرواز
ور فزونتر باز هم خواهی
بگویم باز

آنچنان بر ما به نان و آب تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد
اگر آوازی نباشد
شوق پروازی نخواهد بود

(دکتر شفیعی کدکنی)

قصد رحیل

چهارشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۲، ۰۲:۲۶ ب.ظ | سین میم

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این غال را برای دلم دید

دیری ست

مثل ستاره ها چمدانم را

از شوق ماهیان و تنهایی خودم

پر کرده ام ولی

مهلت نمی دهند که مثل کبوتری

در شرم صبح پر بگشایم

با یک سبد ترانه ولبخند

خود را به کاروان برسانم

اما

من عاقبت از اینجا خواهم رفت

پروانه ای که با شب می رفت

این فال را برای دلم دید


مزامیر گل داوودی

چهارشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۲، ۰۱:۲۸ ب.ظ | سین میم

 

هیچ کس هست که با قطره ی باران امشب

همسرایی کند و روشنی گل ها را

بستاید تا صبح

که برآید خورشید؟

هیچ کس هست که در نشئه ی صبح

ساغر خود را بر ساغر آلاله زند

به لب جوباران

و بنوشد همه جامش را

نتوانم

يكشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۲، ۱۲:۵۳ ب.ظ | سین میم

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن

ای نگاه تو پناهم! تو ندانی چه گناهی ست

خانه را پنجره بر مرغک طوفان زده بستن

تو مده پندم از این عشق که من دیر زمانی

خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

دیدم از رشته ی جان دست گسستن بود آسان

لیک مشکل بود این رشته ی مهر تو گسستن

امشب اشک من ازرد و خدا را که چه ظلمی ست

ساقه ی خرم گلدان نگاه تو شکستن

سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

آهوی وحشی و در چشمه ی روشن نگرستن