دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

گاهی خدا آن قدر صدایت را دوست دارد که سکوت میکند تا تو بارها بگویی خدای من . . . :(

دلنوشته

سلام به وبگاه من خوش امدید.
نظر یادتون نره
باذکر صلوات کپی شود.
***************************
بعضی حـــــرفا رو نمیشه گفت ... باید خـــــورد !

ولی بعضی حرفـــارو ... نه میشه گفت ... نه میشه خـــورد !

می مــونه سَــــرِ دل !

میشه دلتنگــــــی ، میشه بغــــض ، میشه سکــــــوت ،

میشه همــــون وقتی که خـــودتم نمیـــدونی چه مــــرگته !

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
  • ۱۸ بهمن ۹۴، ۰۹:۴۶ - مهدی ابوفاطمه
    :)

۲ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

نذر کرده ام !

دوشنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۴۰ ب.ظ | سین میم

نذر کرده ام !
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد !
که ضربه های روی سر را، باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد...!
یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
این نیز بگذرد ....
مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است..!
یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم که 
یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست
زندگی پاییز هم می شود 
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر ....!
یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم!
تا روزهایی مثل حالا

روزهای خوب کجایی؟

شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۰۸:۲۳ ب.ظ | سین میم


گاو ما ما می کرد 

 گوسفند بع بع می کرد 

 سگ واق واق می کرد 

 و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی…؟ 

 شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه

نمی آید. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند 

او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود چسب مو می زند 

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او موهای خود را اتو میکند. دیروز 

که حسنک با کبری چت می کرد کبری گفت 

تصمیم بزرگی گرفته است. کبری تصمیم 

داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس آشنا شده بود 

 پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد. پتروس دید که سد سوراخ

شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود. او نمی دانست که سد تا چند 

.لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد 

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش 

کرده بود. ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت. ریزعلی سردش بود 

و دلش نمی خواست لباسش را در آورد. ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر 

نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد. کبری و مسافران قطار مردند 

 اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود. الان چند 

سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده 

هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند 

دیگر تخم مرغ و پنیر ندارد چون همه چیز با تحریم ها گران شده است او گوشت ندارد او 

آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از 

چوپان دروغگو گِله ندارد چون کشور ما خیلی چوپان دروغگو دارد 


 به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد . . .



" دکتر انوشه ، دانشگاه یزد "