خواب بودم، خواب دیدم مرده ام/
بی نهایت خسته و افسرده ام/
تا میان گور رفتم دل گرفت/
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت/
روی من خروارها از خاک بود/
وای، قبر من چه وحشتناک بود!
بالش زیر سرم از سنگ بود/
غرق ظلمت، سوت و کور تنگ بود/
هر که آمد پیش، حرفی راند و رفت/
سوره ی حمدی برایم خواند و رفت/
خسته بودم هیچ کس یارم نشد/
زان میان یک تن خریدارم نشد/
نه رفیقی، نه شفیقی، نه کسی/
ترس بود و وحشت و دلواپسی/
ناله می کردم ولیکن بی جواب/
تشنه بودم، در پی یک جرعه آب/
آمدند از راه نزدم دو ملک/
تیره شد در پیش چشمانم فلک/
یک ملک گفتا: بگو دین تو چیست؟
دیگری فریاد زد: رب تو کیست؟
گر چه پرسش ها به ظاهر ساده بود/
لرزه بر اندام من افتاده بود/
هر چه کردم سعی تا گویم جواب/
سدّ نطقم شد هراس و اضطراب/
از سکوتم آن دو گشته خشمگین/
رفت بالا گرزهای آتشین/
گاهی می شــــود در مقابل آینه می ایستمــــ...
خیره به چشم های درون آیـــــنه
آرام زیر لب زمزمه می کــــنم : " مـــراقب خــــودت باش "
مـــن ِ درون آیـــــنه ، مثل همیشه به برق چــــشم هایم
لبخند می زنــــد و با شیطنت می گــــوید : " باشه ،
باشـــه ، مواظــبم "
این عمق تــــنهایی این روزهای من است
نه کسی هست بگوید مراقب خودت باش
و نه کسی هست بگوید مواظبت هستم
مـــنم و خــــودم ....
آیــــنه و تـــنهایی
|
عشق آهنگ غریبی دارد مثل آهنگ غریب دل من مثل آهنگ غریب همه منتظران مثل شب مثل سکوت مثل رنگ سفر خاطرهها شب دراز است و حقیقت بیدار من به فکر شب آخر هستم من اگر راه نیابم ز بیراهه روم یا اگر راه نباشد پرواز عشق من رنگ عجیبی دارد رنگ دلخواه دلم بیرنگی است اشک من را همه پنجرهها میبینند مستیام را همه آینهها میفهمند شب دراز است و صداقت بیدار من به فکر شب آخر هستم |
گیسوانت زیر باران، عطر گندمزار... فکرش را بکن!
با تو آدم مست باشد، تا سحر بیدار... فکرش را بکن!
در تراس خانه رویارو شوی با عشق بعد از سالها
بوسه و گریه، شکوه لحظهی دیدار... فکرش را بکن!
سایهها در هم گره، نور ملایم، استکان مشترک
خنده خنده پر شود خالی شود هربار... فکرش را بکن!
ابر باشم تا که ماه نقرهای را در تنم پنهان کنم
شدم گمراه و سرگردان، میان این همه ادیان
میان این تعصب ها، میان جنگ مذهب ها!
یکی افکار زرتشتی، یکی افکار بودایی
یکی پیغمبرش مانی، یکی دینش مسلمانی
یکی در فکر تورات است، یکی هم هست نصرانی!
هزاران دین و مذهب هست، در این دنیای انسانی ...
خدا یکی... ولی... اما... هزاران فکر روحانی ....
رها کردیم خالق را گرفتاران ادیانیم!
تعصب چیست در مذهب؟! مگر نه این که انسانیم!
اگر روح خدا در ماست... خدا گر مفرد و تنهاست ....
ستیز پس برای چیست؟!
برای خود پرستی هاست ...من از عقرب نمی ترسم ولی از نیش می ترسم
از آن گرگی که می پوشد لباس میش می ترسم
از آن جشنی که اعضای تنم دارند خوشحالم
ولی از اختلاف مغز و دل با ریش می ترسم
هراسم جنگ بین شعله و کبریت و هیزم نیست
من از سوزاندن اندیشه در آتیش می ترسم
تنم آزاد، اما اعتقادم سست بنیاد است
من از شلاق افکار تهی بر خویش می ترسم
کلام آخر این شعر یک جمله و دیگر هیچ
که هم از نیش و میش و ریش وهم از خویش میترسم.......
آدمیت مرد !
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آور ا ن حضرت باریتعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد ، گر چه آدم زنده بود
اگر بخواهم ترک دیار و یار کنم
کجا روم به که روی آورم چه کار کنم؟
ز شهر خویش گریزم سوی کدام دیار؟
ز یار خویش هوای کدام یار کنم؟
اگر بمانم تا کی بمانم؟ ای فریاد
وگر فرار کنم تا کجا فرار کنم؟
فرار نیست ز تقدیر نقطه یی جویم
که از فرار گریزم مگر قرار کنم
به هر کجا که روم آسمان همین رنگ است
مگر به در سر از این نیلگون حصار کنم
ز هر که می نگرم درد بایدم پوشید
حدیث خویش بگو با که آشکار کنم؟
کجا ز دشمنی خلق در امان باشم؟
که را به دوستی خویش اختیار کنم؟
پر از حرفم اما حرف هایم ناگفته بماند "بهتر است"
پر از عشم اما نیمه ی گمشده ی من گمشده بماند "بهتر است"
پر از دردم اما دردهای من بی درمان بماند "بهتر است"
پر از حس ماندنم اما رفتن هایم بی بازگشت بماند "بهتر است"
پر از خالی ام ، ظرفیتم لبریز بماند "بهتر است" !!!!!
تو چه میدانی که من چه میگویم!!!
آن کس میداند پر از خالی چیست که
راهزنی "زیبا" هستی اش را برده است و
نامه ایی برایش گذاشته است
کــــــــــــــــــــــــــــــــــــه متنـش را نـــــــــــدانـــــی "بهتر است
زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها میماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل دارى
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند :::::سهراب سپهرى::::