دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دایم گل این بستان شاداب نمیماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله زلفش با باد همیکردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
باز در چهرهٔ خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسهٔ هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزندهٔ عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
خدا ! به حق دل عاشقان سرگردان
مرا به آنچه که بودم دوباره برگردان
به کدخدایی ِ آبادی ِ به دور از عشق
نه این رعیّت ِخانه خراب و سرگردان
یقین که عشق و غمش حکم نان انسان است
ولی امان که اگر در گلو بماند نان!
جناب ِعشق عجب باغبان بی رحمیست
دو لاله چیدن از آن باغ و اینهمه تاوان؟!
به قدر قدرت هرکس ستم سزاوار است
مگر که بید چه دارد برابر طوفان؟!
خدا ! بریده ام از عشق و زندگی دیگر
به آیه آیۀ توبه، به جان الرّحمن
علی حیات بخش
ای دل بسوزتاشب احیا نیامده
تقدیرماهنوز به دنیا نیامده
فرقی نکرده ایم زاحیای سال پیش
توبه چراسراغ دل ما نیامده
گویی به گوش عده ای ازماهنوز هم
هل من معین غربت آقا نیامده
آری برای بنده شدن وقتمان کم است
ای دل بسوز تاشب احیا نیامده
ﻣﺎ ﺳﻤﺖ ﻫﺮ ﺑﻨﯽ ﺑﺸﺮﯼ ﻭﻝ ﻧﻤﯿﺸﻮﯾﻢ
ﯾﺎ ﻣﺜﻞ ﻗﺒﻠﻪ ﻫﺎ ﮐﺞ ﻭ ﻣﺎﯾﻞ ﻧﻤﯿﺸﻮﯾﻢ