
از کدوم خاطره برگشتی به من؟
که دوباره از تــــــــو رویایی شدم
همه ی دنیا نمیدیدن من و
من کنار تــــــــو تماشایی شدم
از کدوم پنچره می تابی به شب؟!
که شبونه با تــــــــو خلوت می کنم
من خدارو هرشب این ثانیه ها
به تماشای تــــــــو دعوت می کنم
تــــــــو هوایی که برای یک نفس
خودم و از تــــــــو جدا نمی کنم
تــــــــو برای من خودِ غرورمی
من غرورم و رها نمی کنم
تا به اعجاز تــــــــو تکیه می کنم
شکل آغوش تــــــــو می گیره تنم
اون کسی که پیش چشم یک جهان
به رسالت تــــــــو تن میده منم
تو هوایی که برای یک نفس
خودم و از تــــــــو جدا نمی کنم
تو برای من خودِ غرورمی
من غرورم و رها نمی کنم
ترانه سرا : روزبه بمانی
امام زمان (عجل الله تعالی):
ما در رعایت حال شما کوتاهی نمی کنیم و یاد شما را از خطر نبرده ایم؛ که اگر جز این بود گرفتاریها به شما روی می آورد و دشمنان شما راریشه کن می کردند. پس از خدا بترسید و ما را پشتیبانی کنید.
بحار الانوار، ج ۵۳، ص ۱۷۵
میدونم یه شب میای خاکو چراغون میکنی
حال خوبی ست
گلی را دیدن و نچیدن از باغ
قامت گل نشکستن زیباست
حال خوبی ست
نسوزاندن دل…..
رسم دلدادگی و دلداری
عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن
حال خوبی ست
راه رفتن ، بی چتر زیر باران امید
بخشش هدیه لبخند به لب های خموش
خیسی گونه ی احساس پس از خاطره رفتن دوست
حال خوبی ست
شنیدن با عشق
درک معنای سکوت!
فهم مفهوم نرو…
حال خوبی ست
کمی ، مشق محبت کردن
بذر امید به دل پاشیدن
حال خوبی ست
هیچ بارانی نمی بارد مگر صفا دهد.
هیچ گلی جوانه نمی زند مگر هدیه شود.
هیچ خاطره ای زنده نمی ماند مگر شیرین باشد.
هیچ لبخندی نیست مگر شادی بیاورد.
وهیچ بهاری نمی اید مگر سال دیگری در پیش باشد.
پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا روحت را صفا دهد.
گل های عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به دیگران هدیه کنی .
خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بیادشان بیاوری.
لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی.
و بهار بیاید تا بدانی باز هم فر صت بودن هست……
کاش میتوانستم دربغض ابرهاشریک باشم وتا خدابگریم،
وقتی احساس غریبی مراتاآخر کوچه های بن بست بغض گرفته ی عشق میبرد.
ای اقاقیهای وحشی که بی هیچ لبخندی درکنار کلبه ی غم پاگرفته اید.
ای واژه های تلخ تنهایی، ای عابران خسته ی سرنوشت،
ای ورقهای پاره شده درغبارسهمگین آیا کسی مرا درخاطرات اشکهایش می شناسد؟
آیا عابران کوی غم فقط برای لحظه ای درکنار پنجره ی رازهایم مینشیندتا قصه ی تنهایی رابازکویم؟!
باشمایم ای آدمهای شیشه ای،
من درحسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.
ای کوچه های گلی رویا،آیا گامهای دیروز کودکی ام را با شادی به من باز میگردانید؟؟