این کلیپ محصول تلاش جمعی از دانشجویان خوش ذوق ایرانی برای دعوت مردم جهان به تغییر قضاوت در مورد ایران و سفر به کشورمان است.
کمترین وظیفه شما پخش لینک این ویدیو در شبکه های اجتماعی هست.
قدرت رسانه رو دست کم نگیرید.
http://www.aparat.com/v/KeqWI
این کلیپ محصول تلاش جمعی از دانشجویان خوش ذوق ایرانی برای دعوت مردم جهان به تغییر قضاوت در مورد ایران و سفر به کشورمان است.
کمترین وظیفه شما پخش لینک این ویدیو در شبکه های اجتماعی هست.
قدرت رسانه رو دست کم نگیرید.
http://www.aparat.com/v/KeqWI
دلتنگیاش دردآور است، امّا قشنگ است
عالم برای عاشقِ دلتنگ تنگ است
وقتی که تنگی میکند دریای موّاج
آغوش ساحل آخرین جای نهنگ است
جز این تمام قصهها وهم و خیال است
جز این تمام شهرها شهر فرنگ است
زیباییات مثل هزاران طیف منشور
تصویر یک رنگین کمانِ رنگرنگ است
ای ماه دور از پنجههای بی نصیبم
تنها، تماشا کردنت سهم پلنگ است
با من چه کردی که بدون هیچ وقفه
دایم میان عقل و قلبم طبل جنگ است؟
شوق و صبوری ای سوار بختیاری
در راه عشق او همان اسب و تفنگ است
حمیدرضا عرفانی فر
دل روشنی دارم ای عشق!
صدایم کن از هرچه می توانی….
صدا کن مرا از صدف های باران،
صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن،
صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو!
بگو پشت پرواز مرغان عاشق چه رازی است؟
بگو با کدامین نفس می توان تا کبوتر سفر کرد؟
بگو با کدامین افق می توان تا شقایق خطر کرد؟
مرا می شناسی تو ای عشق؟؟؟
من از آشنایان احساس آبم!
همسایه ام مهربانیست! …
من نمی دانم تو را آن سان که باید گفت!!!
من نمی گویم!!
از تو گفتن پای دل درگِل، بالهای شعر من در بَند!!!
من نمی گویم!!
خیل باران های باد آور که می بارند و می پویند و می جویند می گویند:
تا نفس باقیست زیبا، فرصت چشمت تماشاییست!!!
محمدرضا عبدالملکیان
حالا که آمدهای
سلام
حالا که نمیروی
خداحافظ
ای همه شبهایی که با هم
گریه کردیم
حالا که آمدهای
چه لباسهای مهربانی پوشیدهاند
همهی این کلماتی که از تو میگویند
حالا که آمده ای
دلم برای این ماه و این ستاره می سوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب می گذارند
با این همه بیداری!
حالا که آمده ای
آن سوزنبان را بد عادت نکن
بگو که خیال سفر نداری
حالا که آمده ای
این همه کبوتر و این همه گنجشک
چرا به لانه هایشان بر نمی گردند
تو که جائی نرفته بودی!
حالا که آمده ای
گریه نکن
دیگر مشق نمی نویسی
همه ی مدادهایت رنگی است
حالا که آمده ای
همین جا بنشین
و فقط از خدا بپرس
چقدر با هم بودن خوب است
حالا که آمده ای
هی بر نگرد و هی پشت سرت را نگاه نکن
گنجشک های آن شهر دور دست هم
برای خود فکری می کنند
حالا که آمده ای
هی دست و دلم را نلرزان
هی دلواپسم نکن
اگر نمی مانی
بیابان های بی باران
منتظرم هستند
مــــرد هم قلـــــب دارد فقط صدایش…
یواش تر از صدای قلب یک زن است….
مرد هم در خلوتش برای عشقش گریه میکند….
شاید نـــدیــــــده باشی..
اما همیشه اشک هایش را در آلبوم دلتنگیش قاب میکند..
هر وقت زن بودنت را می بیند…
سینــــــــه را جلو میدهد..
صدایش را کلفت تر میکند…
تا مبادا… لرزش دست هایش را ببینی…
مرد که باشی…
دوست داری….
از نگاه یک زن مرد باشی…
نه بخاطر زورِ بازوهــا!
مثل تو دلتنگ میشود…
ولی،گریه نمیکند…
بچه میشود….بهانه میگیرد…
تو این ها را خوب میدانی….
تمام آرزویش این است که سر روی پاهایت بگذارد…
تا موهایش را نوازش کنی..
عاشق بویِ موهای توست و بیشتر از تــــو به آغوش نیاز دارد…..
چون وقت تنهایی….
خاطره ی تــــو او را امیدوار میکند…!!
مهربانی را بیاموزیم
فرصت آیینه ها در پشت در مانده است
روشنی را می شود در خانه مهمان کرد
می شود در عصر آهن
آشناتر شد
سایبان از بید مجنون٬
روشنی از عشق
می شود جشنی فراهم کرد
می شود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران٬یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبی است
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر می آید از آن سوی دلتنگی
می شود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
می شود در کوچه های شهر جاری شد
می شود با فرصت آیینه ها آمیخت
با نگاهی
با نفس های نگاهی
می شود سرشار از رازی بهاری شد…
“”محمدرضا عبدالملکیان””
ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم!!
اگر روی لبخند یک بوته آتش کشیدم!!
اگر سنگ را دیدم اما،
در آئین احساس و آواز گنجشک نفس های سبزینه را حس نکردم!!
اگرماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد!! …چرا روشنی را ندیدم؟؟
چرا روشنی بود و من لال بودم؟؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند؟؟…
“”محمدرضا عبدالملکیان””
من با همهی درد جهان ساختم اما
با درد تو هر ثانیه در حال نبردم
تو دور شدی از من و با این همه یک عمر
من غیر تو حتا به کسی فکر نکردم
من خسته تن از این همه تاوان جدایی
ای بیخبر از حال من امروز کجایی
من صبر نکردم که به این روز بیفتم
انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی
ای دوست کجایی؟
انقدر که راحت به خودم سخت گرفتم
از عشق شده باور من درد کشیدن
گیرم همه آیندهی من پاک شد از تو
با خاطرههای تو چه باید بکنم من
من خستهام از این همه تاوان جدایی
ای بیخبر از حال من امروز کجایی
من صبر نکردم که به این روز بیفتم
انقدر نگو صبر کنم تا تو بیایی
ای دوست کجایی؟