۱۵
اسفند ۹۳
نامت را نه در کف دستم نوشته بودم نه ته فنجان قهوه ام!
اما می شناختمت از همان نخستین بار که در رویایم قدم زدی، از همین اولین
سلامم که نشنیدی، از همان نگاه ناغافل که لاجوردی آرامی بود و دل را می
لرزاند.
برای داشتنت فقط آرزو کردم…
طلسم نبودنت با هیچ باطل السحری شکسته نمیشد اما برای من، تو دست یافتنی ترین آرزوی محال بودی.
می خواستمت و این کافی بود .
تعبیر رویایم اوضاع ستاره ها را دگرگون کرد.
حالا دیگر راه شیری از جلو خانه ی من رد میشد و میدانستم که تو اسیر جادوی منی.
می دانستم انتظارم را می کشی از همان غروب سفر که آب پشت سرم نریختی ،
من آرزوی محالت شدم .
رفتم که بازنگردم تا تو دنبال اسمم بگردی ته تمام فنجان های خالی…!
“متن های ادبی رادیو هفت”
۹۳/۱۲/۱۵